![]() |
![]() |
|
| خسته ام |
|
کاشکی ندونی وقتی که میرم کاشکی ندونی بی تو میمیرم مرگ قناری دیدن نداره گلی که خشکید چیدن نداره میرم از اینجا وقتی که خوابی من اهل خشکی تو اهل آبی این نامه از دختر کویره وقتی میخونیش که خیلی دیره میرم از اینجا با پای خسته با چشمی گریون قلبی شکسته بغضی هنوزم مونده تو سینه
من می خوام یک شعر بگم بلکه خود من بدونم من چه کردم با اونو اون چه کاری کردش با من اسمشو آخر میگم تا اینکه بفهمم که کیه تا بهت بگم چه کرد بلکه بدونم که کیه اون کیه مرزی نداره همه مهربونیش کیه که حدی نداره تمومه محبتش کیه که همیشه اون به فکرته کیه که همیشه اون به یادته کیه که صبور توی مشکلات کیه که شکایتی نکرده از اذیتات کیه که دوستت داره خیلی زیاد کیه اون دوسش داری زیاد زیاد کیه که قلبش لونه ی قناریاست کیه می سازه همش با بدیات کیه که سرتا به پاش عشق میشه کیه عشقم پیشش از شرم آب میشه کیه که نیستش مثلش تو قصه ها اون کیه نامردیاش بوده مهال کیه اون که تو براش شعر می گی گاهی وقتام بد میشی همش سرش داد می کشی تا کی می خوای تو بشکونی اون دلشو مگه چه کرده جز که میگه پارساییم دیگه بد نشو بخدا دوسش دارم ولی لیاقت ندارم دوست داشتن لایق می خواد اما اینو من ندارم به جونت تو جونمی پناهمی تو عشقمی رک تر بگم سرورمی بهتر بگم نفسمی بزار بهت بگم که اون کیه شایدم فهمیده باشم که اون بهترینه اون کیه صبور بوده عاشق بوده صادق بوده اون کیه مهربونیش زبونزده عاطفشو نگو تکه اون کیه که جونمه پناهمه عشقمه سرورمه خب معلومه اون ....! من که صد بار همین جا نوشتم دیگه دوست ندارم مگه نه؟ مگه نگفتم دوریت سخت نیست مگه نگفتم اونی نیستی که میخوام مگه عقلم نمیگه که من و تو با هم به هیچ جا نمیرسیم مگه من دنباله بهونه واسه بهم زدن نبودم مگه کم اذیتم کردی؟ مگه کم از دست کارات به مرز جنون رسیدم پس چرا الان بدیات یادم نیست مگه من نگفتم دیگه با من تماس نگیر پس چرا منتظرم؟ مگه نمیدونم اگه دوباره برگردم اگه دوباره برگردی باز همون آشه و همون کاسه؟ اصلا مگه من نخواستم بری؟ مگه من نگفتم برو پس... چرا نمیتونم دلتنگت نباشم؟ چرا بدونه گریه کردن نمیتونم ازت حرف بزنم. چرا آتیش میگیرم وقتی فکر میکنم دیر یا زود یکی جامو پر مکنه برات؟ مگه من نمیگفتم...مگه اون ادم که این کارا رو کرد من نبودم... مگه اونی که ازارم داد تو نبودی؟؟؟ پس چرا هیچی یادم نیست...آخه من چه مرگمه؟ مگه نمیگفتم از خدامه تو راحت فراموشم کنی پس چرا که الان گاهی پیدات میشه و میفهمم فراموشم نکردی خوشحالم؟؟ چرا نمیتونم از زندگیم پاکت کنم خودت و نشونه ها تو.....خاطراتتو..... یکی بگه من چه مرگمه..... لحظه ای به من نظری بینداز...
ببین من عاشق را .... ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم.... ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به تو است....
لحظه ای به من نظری بینداز .... ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست ، مرا باور کن ، تنها تویی در قلب تنهایم!
این قلب تنها ، لحظه به لحظه به یاد تو هست... ببین مرا که از همه عاشقترم ، عاشق تو و آن قلب مهربانت ....
از همه دیوانه تر منم ، این منم که دلم میخواهد و آرزو دارم تو برای من باشی !
دلم میخواهد تا ابد برای من باشی و تنها عشق جاودانه ام باشی ....
در میان اینهمه عاشقان لحظه ای نیز به من نگاه کن .... یک لحظه به من نگاه کن تا ببینی از همگان مجنون ترم... مجنون تو ، مجنون آن چشمهای زیبایت ، دیوانه آن قلب پاکت.... بیا با هم عاشقترین باشیم ، در میان همگان صادق ترین باشیم.... ببین من دلشکسته را که شب و روزم یاد تو و ذکر نام تو است .... مرا باور کن ، این عشق مرا گرچه حقیر است ولی باور کن.... باور کن که همین عشق حقیر ، پاکترین و واقعی ترین عشق روی زمین است...
با اینکه میدانم نگاهت به سوی کسی دیگر است ، بیا و لحظه ای نیز نگاه به من کن!
نگاه کن تا بفهمی عاشق واقعی کیست ! او که تو را از همه بیشتر دوست دارد و تنها آرزویش رسیدن به تو است منم!
او که رسیدن به تو را برابر با خوشبختی میبیند منم ! او که میخواهد بعد از رسیدن به تو دنیا را به نامت کن منم ! این منم که عاشقم ، لحظه ای به من عاشق نظری بینداز .... به خدا خیلی دوستت دارم و یک لحظه نیز طاقت ندارم قلبت برای کسی دیگر باشد!
آرزو دارم آن قلب مهربان و پاکت برای منی باشد که تو تنها آرزویش هستی !
فقط یک بار بگو که برای منی ،تا یک عمر احساس خوشبختی کنم !
فقط یک لحظه برای من باش ، تا یک عمر امیدوارانه و عاشقانه به عشق تو زندگی کنم!
باور داشته باش که خیلی دوستت دارم ، تنها کافیست لحظه ای مرا باور کنی !
بیا با من باش تا غروب زندگی ام به پایان برسد و سپیده عشق در قلبم طلوع کند!
بیا با من باش تا سپیده آخر ..... لحظه ای که میفهمی از عشقت مردهام!
زیباترین تصویریکه در زندگانیم بود نگاه عاشقانه توبود زیباترین سخنیکه شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود زیباترین اعترافم عشق تو بود تا کی؟ تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت
یک عاشق دیوانه سر به هوا ..... تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره بازم منم همون بهونه هميشگي فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟ يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟ من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟ بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني اگه واست زهمتي نيست بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردمت دست خدايه مهربون راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه تو از خودت برام بگ بدونه من خوش ميگذره؟ دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟ از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟ ترو خدا نامه بده يادت نره یادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست عکسايه نازنين تو با چند تا گل کنارمه يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟ مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟ حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيهتو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟ دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره آرزو همون کسي که بيشتر از همه دوست داره این شعرا را برات میگم تا نگی که دوستم نداشت نگی عاشقم نبود سر به سر دلم میذاشت این رو من برات میگم تا بدونی دوستت دارم بدونی تا آخرش جون پای عشقت میزارم آره تو خوب میدونی عاشقه اون نگات شدم عاشق سادگی معرفت چشات شدم می دونم دوری عزیز ولی غصه چاره نیست چاره دوری یکم صبوریه این روزا طرز نگات یه جوریه می دونم خسته شدی تو هم از این روزای سرد كاش ميشد مثل كتابا اين روزا رو دوره كرد
وقتی به چشمات میرسم خیره میشم بی اختیار بهت میگم دوست دارم برام تویی دارو ندار ببین همه نیازمه وقتی کنارت میشینم تو هم بگی دوست دارم عشقو تو چشمات ببینم فقط همین نیازمه نیاز با تو بودنه دوست دارم یعنی همین دل رو به تو رسوندنه اگه همه دنیا نخوان تو مال من بشی دنیا رو داغون میکنم اگه تو مال من نشی از سر راه بر می دارم هر کی غم ما رو بخواد حتی اگه دنیا نخواد دلم فقط تو رو میخواد فقط همین نیازمه نیاز با تو بودنه دوست دارم یعنی همین دل رو به تو رسوندنه همه شعرا که سرودم جای مهربونی تو اگه قلبتو شکستم دل من ارزونی تو پا به پای خستگی هات دنبالت میام همیشه اخه این دل دیوونه نباشی اروم نمیشه فقط همین نیازمه نیاز با تو بودنه دوست دارم یعنی همین دل رو به تو رسوندنه کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ... کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ... تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ... کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم : " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم " گفتم نرو پرپر میشم گفتی: میخوام رها باشم گفتم: آخه عاشق شدم گفتی:میخوام تنها باشم گفتم: دلم گفتی: بسوز گفتی: یه عمری باز هنوز گفتم: پس عمرم چی میشه گفتی: هدر شد شب و روز گفتم: آخه داغون میشم گفتی: به من خوش میگذره گفتم: بیا چشمام تویی گفتی: آخر کی میخره گفتم: منو جنس میبینی؟ گفتی: آره بی قیمتی گفتم: یه روز کسی بودم با من نکن بی حرمتی گفتم: صدام میمیره باز گفتی: با درد بسوز بساز گفتم : حالا که پیر شدم گفتی: که از تو سیر شدم گفتم: تمنا میکنم گفتی: میخوام خردت کنم گفتم: بیا بشکن تنو گفتی: فراموش کن منو دلم بري كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من ميكرد دلم براي كسي تنگ است…
برایت قصه می خوانم: برایت قصه ای از عشق می خوانم تو اكنون قصه پرداز منی ، افسانه ام بشنو تو اكنون محرم راز منی افسانه ام بشنو تو میدانی: زمانی كولی بیگانه ای بودم، خوش و سرمست ، شادمان بودم و فارغ از جور جهان بودم و هر جا خوبروئی بود و دامی داشت من پرواز می كردم ، زكویش زود می رفتم، برایش ناز می كردم زدام عشق ماهرویان برحذر بودم ودائم در سفر بودم كه روزی مرغكی بی جفت ، بر بام دلم پرزد، و با دست محبت آفرینش بر دلم در زد نگاهی كرد و آغوش مرا غرق محبت كرد و من در خواب چشمانش فرو رفتم و آنجا صد هزار افسانه می دیدم و هر افسانه را صد بار می خواندم و سرگرم سرود قصه ها بودم ، كه قلب من گواهی داد كه او تنها ست او هم چو تو در غم هاست. بال آرزو بگشودم و خواستم با هم زبانی آشنا گردم و در دامان او از رنج تنهایی رها گردم از این رود قلب پاكم را كه تنها هدیه من بود، برایش هدیه آوردم و چشمم را برایش با سرود گریه آوردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم ولی افسوس تو تنها نبودی فكر می كردم و چون من كولی صحرا نبودی فكر می كردم و من آنگه دانستم خطا كردم گنه كردم گناهی سخت و نابخشودنی كردم به عشقت هستی ام ، نابوده ام را بود می كردم تو شمع محفلی بودی و صد پروانه بود آنجا تو لیلی پیكری بودی و صد پروانه بود آنجا و من آنگه چو دانستم تو خوشبختی خوش و آوازه خوان گشتم برایت شادمانی آرزو كردم و آرام از سر كوی تو برگشتم توگفتی برو با آشنای دیگری خوكن برو با ماهروی دیگری رو كن ولی افسوس ای زیبا ندانستی كه من با عشق این زیبا بدنها خو نمی گیرم و تیر غمزه خوبان بحال من نمی افتد دلم می خواست می دانستی ای زیبا ، زیبا كه من با حوریان آسمان هم خو نمی گیرم دلم تنها غریبان بی كسان ، آوارگان را دوست می دارد و هر شب تا سحر دریایی آفاق اشك می ریزد تو هم گر روزگاری ، بی كس و بی آشنا گشتی شكسته خاطر و افسرده دل گشتی به سوی دشت ما بر گردد و با من هم زبانی كن برایت باز می خوانم سرود آشنایی را و از دل می برم افسانه تلخ جدائی را ادامه مطلب ...-->بی تو با خاطره هایت چه کنم......
تا فهمیدی دوستت دارم دلم برات بازیچه شد خواستم که نفرینت کنم اما دلم راضی نشد طفلی دلم نمی دونست می خوای که اونو بشکنی زیاده حرفای دلم خودت نخواستی بشنوی چرا نخواستی بشنوی هق هق شبونم رو چرا خواستی بشکنی منو دلو غرورم رو چی رو می خواستی ببینی اینکه دارم داغون میشم من که گفته بودم بمون واسه شب هات بارون میشم پس چرا رفتی از پیشم ،خیلی ساده این نبود حق من که تو بازی کنی با این دل خسته و پر درد من جواب این همه اشک رو بگو چه جور می خوای بدی فکر نمی کردم یه روز منو تنها بذاری بری... یادت میاد منو تو آتیشه عشقت میسوزوندی منو با طعنه و حرفات جلو همه می کوبوندی قلب مهربونه منو چه ساده زدی شکوندی دیدی آخرشم رفتی اینجا گذاشتی نموندی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:10 توسط آرزو |
|
![]() ادامه درد دلهام كاش اين نامه را مي خواندي ...
سلام نامهربان! ماهها است به خوابم نمي آيي ، ماهها است كه از من بي خبري ، آيا باران چشمان مرا مي بيني و چتر انگشتانت را براي پاك كردن اشكهايم نمي گشايي ؟ نمي دانم ديگري ، حاضر است مثل من سرزنش بشنود و باز اولين و آخرين عشقش تو باشي ؟ او هم حاضر است پس از روزها بي خبري باز هم به يادت ، در دلش جشن دلتنگي بگيرد ؟... مي دانم كه محبتهاي من ، دلت را زده اما هر وقت دلت از نامهرباني ها گرفت ، بدان كه آغوش مهربانم پذيراي توست ، اگر ، تا آن زمان ، گل شكفته اش پژمرده نشده باشد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:5 توسط آرزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
sahel ...... رز زرد ....... |
|
RSS
|